تبليغاتX
دلی گرفته

















دلی گرفته

خاطره .حرف دل

 

   عکس عاشقانه

 چه قدر خوبه با تو قهوه خوردن ....چه قدر خوبه با تو بودن !....

 توی اون جاده ...همونی که من دوسش دارم .....تو با من همسفر باشی ...با من ....!با تو" تو اون

 کافی شاپ قهوه تلخ بنوشم .....!با تو به اون کلبه همیشگی برم .....!

 تو جاده تاب نمباورم .....دیوانه میشوم ..از ماشین پیاده میشوم و وسط طبیعت خدا روی دستانم 

  میچرخانمت بانوی من!!!!لبانت را میبوسم.....  

 چه قد خوبه با تو بنوشم !!!تو همون ایوان. رو همون صندلی های چوبی....چشم در چشم تو فقط 

 بنوشم ..در آغوش تو بنوشم ..........!دستام تو دستات باشه بنوشم ...........!

 راه برم تو همون ژاکتت بدی به من ..همونی که بوی عطرت میده ..همونی که من با پوشیدنش بی تاب

 میشم ....واسم از همون چایی ها بیاری ...روی پام بشینی با هم تا صبح اون طبیعت ببینیم......

من بیتابم ..از کنار تو بودن ....مسخره است !نه؟!!اما چه کنم بیقرارم از تو را حس کردن

 چه قد خوبه که من حست میکنم ....نمیذارم بری رو صندلی ....میخوام تا صبح با تو یکی بشم !

نمیدونی چه قد دلم میخواد دستام دور کمرت بندازم تا صبح فقط بویت کنم .....آخه بوی عطر یاس   میدهی بانوی خوبم !

سردت میشود  و من تمام وجودم را  میگذارم وسط تا گرم شوی ....تو میخواهی بروی و هیچ حال مرا نمیفهمی

 ای بانوی بیمعرفت!باشد برو من به زور بودنت را نمیخواهم!!برمیگردی نگاهم میکنی و قلبم را به اتش میزنی

بعد میروی!

پ1:من به زور بودنت را نمیخواهم

پ2:هنوز دیوانه ام ........دیوانه ....

پ3:قلبم را به آتش میزنی بعد میروی.....................سوختم

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت2:46توسط مریم | |

    

    خدایا ان قد سخته .....

 مگه من ازت چی میخوام ؟نه پول میخوام ..نه خوشگلی نه مرد با اسب سفید ...نه دنیارا میخوام نه

 زیباییهاش ....من نعمت هم نمیخوام ...من هیچی نمیخوام خدا!!! ......میبینی چگونه شدم !!

 من شهرت نمیخوام .. ...خدایا هیچی نمیخوام ....

 اما ازت میخوام قلب و دلم آروم کنی .....!یعنی ان قدر سخته واست ....خدایا سوختن من چه لذتی

 داره ..من دارم ته میکشم من دارم تموم میشم و..خدایا من بریدم ......خدایا من حالم خوش نیست

 چرا آرومم نمیکنی ....چرا ؟!!!!!!!!!!!!!..

 نذار شک کنم ....نذار به مهربونیت شک کنم .....نذار ...دارم کافر میشم ....

 میبینی چی جور دارم جون میدم .....دارم آب میشم ..من خستم ..من دلم گرفته ....خدایا دیگه

 تحملم مثل گذشته نیست کوتاه بیا .....!کوتاه!

  خدایا پریشونم ...خدایا من دلگیرم ...نذار از تو هم دلگیر شم ....من میخوام آروم شم ....

 تمام نعمتهای خوبت ارزونی بنده های دیگت ...ما نخواستیم ....یعنی تو نخواستی واسم

 اما آرامش بخواه ...میترسم یک شب کار خودمم تموم کنم!!

 

   پ ن:شماها بگید  مریم آروم کنه ....بگید ناخلف اما باهاش راه بیا!!!!

  پ ن ۲:من این روزای خالی از امید این شب های بیقرار نمیخوام ...گوش میدی خدا با توام!

+نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت19:6توسط مریم | |

 

  

 

   باران می آید....!

 و من آماده میشوم که به سویت بشتابم .....هوس کرده ام تا کمی خیس شوم و تورا منتظر بگذارم ...!

  از دور که میبینمت غرق شادی میشوم وقتی زیر باران انتظار مرا میکشی و موهای خرمایی رنگت

  زیر باران خدا خیس شدند!

  از دور به من میخندی و من گر میگیرم ....میدانم نگران هستی و من نگرنیت را دوست دارم زیاد!!

 به من نزدیک میشوی و بدون سلام پیشانیم را میبوسی و چترت را برایم باز میکنی ....اما من مثل

 همیشه آن را پس میزنم ...کاری که همیشه  کردم مثل من که تو را همیشه پس زدم !!!!

 میخندی و آن را میبندی و به راه می افتی...دستانت را" ها" میکنی و شروع میکنی به دویدن تا گرم

 شوی ...و من این کارت را دوست دارم چه قدر!!!.....

 من اما گرم هستم ..از دیدن سینه تنومندت از دور و از دیدن لبهای خوش رنگت ....و تو هیچ گاه

 نمیفهمی عشق من...!  کاپیشنم را در می اورم و روی شانه هایت که میلرزند می اندازم آن را میگیری

 و زیر لب زوزومه میکنی"دیوانه تو دیگر چه موجودی هستی که سردت نمیشود "و نمیدانی چه زیباست

 از دهان تو دیوانه شنیدن ....من با تو گرم هستم !

 چتر را باز میکنی و زیر باران خدا برایم عاشقانه می رقصی ....میخوانی و من فقط نگاهت میکنم ....

 مرا دعوت میکنی تا با تو برقصم ....چه زیباست با تو رقصیدن ....!سیگارت را بر دهانم میگذاری تا   پکی  بزنم ....من من باز هم تو را هم سیگارت را پس میزنم ....تو از سر من زیا د هستی ....!!

  من لبانت را میخواستم!چشمانت را میبندی و خودت را رها میکنی در آغوشم وای زیر باران خدا

  در آغوشت بودن نمیدانی چیست ............!ببار بارن که میخواهم لبان خیسش را بوسه باران کنم!

  

 

 

 

  من نوشت:"باران که بارید شروع به نوشتن کردم ...و زیاد از این متن خوشم امد !

  چه چیزهایی مینویسم ....امان از من ....

  پ ن :"فکر کنم نویسنده شده ام با دماغ پینوکیو .....!!؟؟؟

   حالم خوش نیست

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت21:49توسط مریم | |

 

 

  شب ها که نیستی ...!

 من در رختخوابم هوایت را میکنم ...

 و تا صبح زجر میکشم ....زجر....

 جایت خالیست میان دو دستم ...آه  آه

  و اما تن کوچکت از بازوان بزرگ من دور بودند ...!!!

 همیشه زجر میکشم ...آه آه

  از نبودنت .....

 ...

  جایت عجیب خالیست در میان دستان سردم ...خالیست !

  هوایت به سرم زده ای معشو قه ...

  تنم گر میگیرد ...داغ میشوم ..بیخواب میشوم ..دلتنگت میشوم ..!

 حالم عوض شده دیگر .....

  و باز مثل مار زخمی تو را میخواهم ..تو را ...

  کاش کمی  میفهمیدی ..!!

 

 

 

  پ ن:یکی نیست بگوید مریم کجای بازوانت بزرگ است ..

   یکی باید بازوان تو را .......!!!؟؟؟؟ اراجیف نوشتم میدانم

 پ ن2: فقط کمی دیوانه شدم !!!شما بگویید چه کنم

 

+نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت20:56توسط مریم | |

     

  سنی ندارم اما......روزگار  جسمم و روحم داغون کرد! ...این روزها به دوستام

  میخند م ..گاهی حس میکنم بچه هام هستن ..شاید واسه همین هیچ وقت دردودل نکردم...

  دیروز تو آینه موهای سفیدم را دیدم ...منی که به قول بعضی ها بچه هستم!!!  این روزها

  جلوی آیینه صورت مریم نه صورت مادر بزرگ میبینم با همون خستگی و پیری!!!صورتی که

     نا امید و بی فروغ..عادت کردم!

 

  به زور مادر دکتر رفتم و بر خلاف نظرش مجبور به خوردن قرص اعصاب شدم ....!!!!!قرص هایی 

   که گاهی مادر بزرگ میخورد ..گاهی!!!تفاوت من و مادر بزرگ فقط در شناسناممون !!!

 

 

  پ ن:حرفای مادر به دکتر من خندودند..میگفت ..شاد نیست ..تو خودش ..حوصله هیچ کس و هیچ

  جا را نداره ...با تمام دستاش قهر ..موبایلش خاموش میکنه ....بد اخلاق ..دیگه درسخون نیست

   هر وقت میگم خوبی میگه خوبم و ...هیچ جا نمیره ....گاهی یک هفته تموم تو خونس....

  همش تو اتاقش دراز کشیده و ساعت ها اهنگ گوش میده ...یا میشینه رو صندلی و نمیدونم ..

   خیلی حرف زد ..مادر نگرام من لعنتی بود ..دکتر نگاهی به من کرد و گفت ...

  بیخیال ..هر چی بود بعد کلی دکتر رفتن مجبور شدم اون آشغالا را مصرف کنم ..لعنت من و

  زندگی...

  توی منجلابم هستم کسی طرفم نیاد ...بو میدم ....از خودمم بدم میاد ....

  پ ن۲: جالب نه؟!

+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت18:55توسط مریم | |

          

 از اون مریم چی مونده ؟!!!چی؟!!

 از مریمی که میخواست دکتر شه از مریمی که میگفت من به کسی کاری ندارم ....من

  مهند س میشم....میرم کار می کنم ....روی پا خودم وا میستم .....مریمی که میگفت اگه

 بزرگ شم ...دنیا مال خودم میکنم ..چی مونده ....هیچی به هیچ کدوش نرسید ......

  دیگه نمازای خوبی نمیخونم ...آخر وقت ..نخونده ....بی حافظه ...فقط تموم میکنم ...

 اون تسبیحی که باهاش هی نذر میکردم ..مدت هاست داره خاک میخوره ....همه چیزم

 داره خاک می خوره ..مریمی تو دبیرستان و دانشگاه بالاترین معدل داشت ..اگه

 امتحان داشت میمرد چی شده ...حتی حوصله باز کردن کتاباش نداره ..درس نمیخونم ..

 تحقیقایی که میشه انجام داد انجام نمیدم ..مریمی که دوست باز بود چی شد

 حال هیچکی نداره با هیچ کس نمیپره ...همه از بس می معرفت شده از خودش ناراحت کرده

 مریمی که از خنده و شوخ بودن چیزی کم نداشت مریمی که تو دلش طوفان بود اما همیشه

 میخندید و به کوه معروف بود ..چی شد ..شکست ...داغون شد ووگوشه نشین شد بی حال شد

 بد اخلاق شد... شاعر شد ....تمام روز یک جا میشینه ..........همین زندگیش این شد

 

 

 پ ن:خدا کمکم نمیکنی نه؟!!

 

 

 

                                                                              ادامه دا رد .......

 

+نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت19:11توسط مریم | |